تو راه مدرسه تا خونه
یادتان هست آن زمانها هم فقر و فاقه
بود اما اینهمه بیداد نمیکرد... وقتی ظهر با پای پیاده خسته و گرسنه از مدرسه
بخانه می آمدی هیچ بویی بمشامت نمی رسید دیگر جای پرسشی نمی ماند...
یادتان هست آن زمانها هم فقر و فاقه
بود اما اینهمه بیداد نمیکرد... وقتی ظهر با پای پیاده خسته و گرسنه از مدرسه
بخانه می آمدی هیچ بویی بمشامت نمی رسید دیگر جای پرسشی نمی ماند... سئوال ناهار
چیه نمک بر زخم مادر بود که جوابی نداشت و توپشیمان که چرا پرسیدی؟ لعنت بر دهانی
که بی موقع بازشود ...چهار پنج تای دیگر هم که سر میرسیدند دیگر هنگامه ای بود
...با هم دم میگرفتیم ناهار چیه گشنه پلو شام چیه آش حسرت صبحونه هم اعتصاب داریم
اینها را میگفتیم ومیخوندیم و دم میگرفتیم الان که فکر میکنم می بینم چه روزهای
خوشی بود و ناشکر بودیم هرچی بود یه خونه اجاره ای داشتیم و مادری که شب تا صبح
زحمت می کشید و مدرسه ای و بازیگوشی ها و البته نداری و گرسنگی و دلخوشیهای
کودکانه و شیطنت هایی که کم و بیش غم ناداری را مدتی از یادت میبرد و تا بخودت
بیایی شب تمام میشد اما حالا چی ...؟!


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر