مجاهدشهید حسین خداپرستی
گوهران بی بدیل مسعود رجوی
شب شکنان مشعلداران رهنوردان رهپویان آزادی ایران
برای کسب
خبراز لاهیجان به لنگرود میرفتم که مسئولم مجاهد شهید حسین خداپرستی را در خیابان
دیدم بسرعت آخرین خبرها را تبادل کردیم کلی از بچه ها را بعداز 30 خرداد و تظاهرات
کسترده شهر دستگیرکرده بودند همان شب و شبهای بعد خانه گردی شروع شده بود دنبال
سلاح و اطلاعات و بچه ها بودند و برای بدست آوردن این سه هرجا یورش می بردند کل
خانه را ویرانه می کردند.با همان چهره آرام و مصمم که سراسر باور و یقین بود گفت
خدا نگهدارمقاومت تا به آخر...گفتم زود تر برو چون ترا نمی شناسند تو شهرماندی؟
گفت ترا هم که همه می شناسند برگشتی ؟ چند سفارش کرد و رفت ...نمیدانم چقدر گذشت
که خبردستگیریش آمد ...نگرانش شدم میدانستم کسی او را نمی شناسد اما ترسم از کسانی
بود که ته کشیده بودند و بحاطر حفظ جان حقیر خود تن به خیانت میدادند ...من هرگز
سختی راه نشیب و فرازها و بگیر و ببند ها مساله ام نبود اما نسبت به خائن و خیانت
زیاد شنیده بودم و زیاد خوانده بودم و همیشه با خودم میگفتم : باکم از ترکان
تیرانداز نیست / طعنه تیرآورانم می کشد...کمی بعد خبررسید که از حسین هیچ
نمیدانستند اما فلانی که او را در نشستی دیده بود لو داد و گفت حسین مسئول شهر است
و ...با این وجود تا 67 بدون حکم زندان لاهیجان و...بود تا روزی که فهمیدم همراه
با سربداران و 30000 گل سرخ وفای به عهد کرد و همانگونه که آرزو داشت به حنیف کبیر
پیوست

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر